X
تبلیغات
...زندگی من

...زندگی من

همه مرا ... به خنده هاي باصدا مي شناسند ؛... اين بالش بيچاره ، به گريه هاي بي صدا ...

 غروب برات چه سخته ********* وقتی غریبه باشی

وقتی عزیزی داری ولی پیشش نباشی.....
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1391ساعت 0:10 توسط سیاوش|

به نام نامی او

 

امممممممم.... سلام من میترام...

من کاملا بی اجازه اومدم و قطعا این پستو حذف میکنم ولی از اونجایی که آقا سیاوش عزیز ما یه کم سرشون شلوغه درس و امتحان نهاییاس... و من به این راحتی نمیتونم از روز تولدش بگذرم باید بگم که

گرچه یکم دیر شده ولی هشتم تولد سیاوش بود....نمیدونم بهش خوش گذشت یا نه... من ساعت ۴ اینا باهاش حرف زدم تا اون موقع بهش بد نگذشته بود

مادر پدرش بهش عینک کادو داده بودن امینم بهش یه گردنبند از ایونسنس(حوصله انگلیسی ندارم نصفه شبی ببخشید)داده بود داداششم هیچچی منم یه ۵-۶ تا کادو براش آماده کردم... هر وق تونست میاد ازم میگیره....

دیگه.. خاطره ای از اون روز زیاد برام تعریف نکرد فقط گفت که رفته مدرسه و اینا رو بهش کادو دادن بعدشم که من گیر سه پیچ دادم که میخوام بامادرش حرف بزنم و کلی ازم ناراحت شد... ازاون روز تا  حالاام باهاش نتونستم بحرفم الانم دلم براش خیلی تنگ شده... خبرا بهم رسیده که کلا نت و موبایل و اینا تو خونشون تعطیله فعلا تا بعد امتحانا(یا بعبارتی بعد دیپلم آقا پسرمون:)) )و از طری نقیضش یه خبر دیگهبهم رسیده که یکی از دوستانمونو تو اف بی اد کرده... خب... منم واقعا گیج شدم دیگه.... از طرف دیگه ای آقای بی معرفت ما امروز نیومدن پای نت و منو ۵-۶ ساعت مث هر دفعه ای که نمیان ناامید پای کامپیوتر نشوندن... میخواستم تو وب خودم آپ کنم ولی دیدم این وب حیاتی تره... قبلنا طرفدارایی داشته باسه خودش... بابا همه همکلاسیای من میشناختن این وبو تازگیا یه نفرم توش نمیاد از بس که تحویل نمیگیره این وب بدبختو انگار تنه انگار کهما دوتا اینجا با ها آشنا شدیم...

دیگه بگم که... امروز صبحم از امین موضوع قهر کردنه سیاوشو پرسیدم از امین که علتشو گفت و منم مث همیشه به خاطر دعوای مسخره اشون بهش خندیدم.... واقعا که... دیگه این دوتا بچه شورشو درآوردن انگار نه انگار که دیگه ۱۸ سالشونه... و ینکه تولی امینم خیلی نزدیک شیاوشه... ۲۳ اردیبهشته من مث سیاوش اولین نفری بودم که کادوشو خریدم....گچه درمقابل کادوهای سیاوش مورچه ام حساب نمی شه ولی خب به نظر خودم خوب اومد....

بسه دیگه زیادی حرف زدم...تمام اطلاعاتتازه ام راجع به خاطرات سیاوش همین بود... اگه راجع به خودم بود که کلی اطلاعات مفید(تاکید میکنم مفید:) )در اختیارتون میگذاشتم...

خی دیگه.. اممم... همیشه آرزو داشتم یه روز تو این وب بنویسم.. میبینم که بدن اجازه آخرشم برآوردش کردم....چه قدددر پررررو.....

می خوام براش تو وب خودش جشن بگیرم

پسر خوووووب من

سیاوشم

توللللللللللللللللللللللللللدددددددددددتتتتتتتتتتتتتت مباااااااااااااااااااااااااااااااااااارررررررررکککککککککککککککککککککککک

ایشاللله همیشه سالم و سلامت و امیدوار و صبور و کنار خانواده ات و عزیزانت باشی....

ایشالله همیشه پر ایمان و با خدا و پاک مثلهمیشه و بازم مثل همممیشه بهترین باشی

ایشالله خدا یه کم بیشتر بهت اعتماد به نفس بده که انقدر خودتو کم نبینی و ببینی که چققققدر از همه بالاتری...

ایشالله به همممه ی آرزو هات برسی و امیدتو از دست ندی

ایشالله هر چی صلاحته رو بدست بیاری وو ازش مفید استفاده کنی

ایشالله یه زن کوتاه چاق خوششگل گیرت بیاد که هرروز اعصابتو خورد کنه و هممیشه عاشقت باشه

(اصا به خودم نمیگیرما... خب هر آدمی یه دعایی داره دیگه:)   )

خلاصه سیاوشم

همه ی ستاره های دنیا تقدیم به چشمای مهربونت

و تمام مهربانی ها از برای تو باشد

زیرا که تو لایق تمام آن خوبی هایی بهترینم

(راستی روز مادرم به همممه ی مادران دنیا و همچنین به مادر سیاوش و خودم تبریک میگم... من که برای مادرم یه انگستر خریدم اونو نمیدونم....)

خب دیگه.. زیادی واقعا حرف زدم.....

مواظب خودت بااااااااش

(و همچنین شماخوانندگان عزیز:)   )

بازم توووووووووووووووووللللدددددتتتتتتتتتتتتت مبببببببببااااااااااااااررررررررررررررررررررررککککککککککککککککککککککککک

آدیوس


برچسب‌ها: فقط برای تو, به یاد اون روزای خاص, اون روزای با هم بودنمان, دوستت دارم تا ابد
نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1392ساعت 1:44 توسط سیاوش|

عید همه مباااااااااااااااااااااااررررررررکککککککککککک

سالگرد تاسیس وبمم با کمی تاخیر مبااااااااااااااااااااررررررررررررکککککککک

ایشالا سال خیلیی خوبیو همراه با توام داشته باشین( ;)   ) کلیی بهتون خوش بگذره...

بزودی یه چنتا عکس دیگه میذارم...

راستی حتماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا آهنگ escape از گروه fireflight رو دانلود کنید فوق العاددددددددسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس

اصا یه وعضی.... یه چی میگم یه چی میشنوی... عاللیه...(وقتی گوش میدمش انگار ناشناس داره میخونتش... 3>   )

فلن آدیوس

نوشته شده در چهارشنبه سی ام اسفند 1391ساعت 18:33 توسط سیاوش|

تولللللللللللدتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت مبااااااااااااااااااااااااااااارررررررررررررررررررررررررررررررررررکککککککککککککککککککک

عقش خودم

ایشالا 1000سال زنده باشی

همه چی به کامت باشه

به کسی که میخوای برسی(:))  ) 

همیشه خوشحال باشی

همیشه سااااالمو سلامت در کنار خانوادت باشی...

کادومو برات میل کردم ببخشید اگه خیلی بده... همین در توانم بود... معذرت...

ایشالا 2سال دیگه جبران میکنم... ;)

ایشالا همیشه موفق باشی

خعلی دوست دارم.... یه دنیا... مواظب خودت باش...

فعلاً خداحافظ...

نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند 1391ساعت 21:42 توسط سیاوش|

قضیش طولانیه که چرا آپ نکردم و .... این عکسم دوباره قضیش طوولانیه منم متاسفانه اصاً وق ندارم الآن سروش میاد کلمو میکنه فقط اینکه سروشو مهدی2 قرار بود به خاطر جریمه ی فیزیکشون شام بدن که دادن کله کلاس رفتیم پدر خوب جای همممممممممممتوووووووووووووون خالی

به خصوص یه نفر 3> 

فقط موهام یک مقدار زیاادی از فرمه خودش خارج شده چون اون روز باد خیلیی شدییدی میوزیدو اصاً طوفان بود موهای منم در نابود ترین حالت ممکن شد

راستی مدل موهامو عوض کردم چطوره؟!(البر+دلبری)

من که مشخصه کودومم

از چپه چپ سهیل-پایینش معلم فیزیکمون-بقله من مهدی1(همینی که تو پسنای قبلیمم چنجا اسمش اومده)(بولیز زرده) اون عقب عقبیه که عین مونگولا افتاده کامیه :)))) سروشم که آبی پوشیده-اونیم که زیره سروشه مهدی کثیفه(لقبشه واقاً کثیف نیس بچه :)   )

اینم از عکس:

http://upload.tehran98.com/img1/fgddant2w6sfj1e8nc0m.jpg

راستی بچه ها برین تو سایته prostopleer.com آهنگه fairy tale (تم شرک)رو دانلود کنین(پیانوشو)فوق العااادس عااااشقشم....





ویرایش:

امیدوارم باز کنه اینبار:

عکس...

لینک 2(اگه با قبلیه وا نشد)

نوشته شده در سه شنبه هفدهم بهمن 1391ساعت 18:4 توسط سیاوش|

سلام بعد ۱۰۰سال!

بالاخره اینترنتو گرفتم این سروش بگم خدا چیکارش کنه اینترنتو برداشته بود نمیداد...

جوری رو ذهنه مامان بابام کار کرده که خونرو زندون کردن!لپ تاپ که یه ماهیه جمه اینترنتم که جم کردن سیمه ارگمم یه چنروزی برداشتن کامپیوترو تلوزیونم سیمشو برداشتن!!!!!!!!!!!!!!(بقیه ی لوازمو حالا بیخیال!)

این معلممامونم که ترکوندن انقد راحت سوال میدن! فقط یه جوریه که سوالای المپیادی ۹۹٪ رو تشکیل میده... خدا لعنننننننننتشون کنه(کلی فحشه +۱۸بهشون میدیم ولی نتیجه نداره ...)هر روز میریم میگیم ۲۰ میرسیم سر جلسه میایم تا۱۶-۱۷!

خلاصش کنم الآن مامانم بیدار میشه

اولاْ ممنون از حضور گرمتون!فقط۳نفر جواب دادن که از این سه نفر قربون دوتاشون برم و اما اون یه نفر که خودش الآن میفهمه!

معانی:

آسمون:کسی که از همه بیشتر دوسش داری(تا آلان کلاْ ۴نفر بهم گفتن آسمون که چهارمین نفری که گفت بهم از همشون برام مهمتر بود)

آب:نیمه گمشدته (۵ نفر بهم گفتن که این شخص آخری که بهم گفت خیلی بهم چسبید)

آتش:کسی که میخوای دوست داشته باشه(۳نفر گفتن بهم...)

ماه:کسی که باهاش درد دل میکنی(زیاد بوده اما بازم آخرین نفری که گفت خیلی چسبید)

جاده:کسی که بیشتر از همه دلت براش تنگ میشه(امممم فک کنم۳یا ۴ نفر گفتن)

شنو ماسه:برات بی اهمیته(از شما انتظار نداشتم!)(تاحالا۵نفر بهم گفتن البته ۴تاشون بهم گفتن خاک بعد که گفتم خاک نداریم گفتن شنو ماسه)

و در آخر یخ:ازش متنفری(۱نفر بهم گفته که از دبستان باهم دعوا داشتیم اما الآن مثلاْ با هم سلام علیک داریم)

و اما اصاً قضیه ی این چی بودو از کجا میومد؟!(مخک گوزیده الآن حالو هوا امتحانا گرفته سوالو جوابی میگم)

این اس ام اس رو در تابستون امیال(اوایلش) خانم هلیا(همون لاته)برام فرستاد منم بلافاصله براش زدم یخ! اونم باهام قهر کردو به سروش جوابو داد منم از سروش گرفتم از اون موقعم دیگه نه ریخته نحسشو دیدم نه صدای گندشو شنیدم(خداارو شکر)

زاستی تازگیا شرو کردیم با مهدیو کامی درس میخونیم(بیشتر با مهدی یک سوم مواقع با کامی)

تقریباْ هر روز میدی( به مهدی میگم میدی)میاد باهم جلو خونمون تو حیاط درس میخونیم بعد امتحان دادنم میریم اسکله عربا لب دریا حالو هوامون عوض شه بعدشم میگردیم یکم برا مهدیو کامی دوستی چیزی پیدا کنیم که انقد همه زشتو سیا سوختن منصرف میشیم(در حین اینکه من به این کارا مشغولم سروشم عرصرو خالی نمیذاره و مخ مامان بابامو ژر میکنه اون دفه مامنم زنگ زده میگه وسط امتحانا رفیق باز شدیو دیگه درس نمیخونیو حرفاتو به من نمیزنیو نمیگی کجاو با کی میریو کم مونده بود بگه معتادم شدی-مطمعنم سروش از این گزینه صرف نظر نکرده!)

خلاصه الآنم تا ۳۰ مین دیگه میدی میاد بشینیم برا امتحان فیزیکه فردا بخونیم

امتحان قبلیمون زمین شناسی بود ینی .... به حیکل این معلمو عوضیمون ورداشته گفته این رود خانه ها چجوری به وجود اومدن!آخه تو کنکورم اینجوری نمیده یا مثلاْ گفته این کانی ها سیلیکاتین یا سولفاتی یا کلریدی یا... آخه عممم اینو نمیدونه من بدونم؟!عوضی...

اممممممممم فک کنم زیادی حرف بد زدم جو گیر شدم ببخشید

اینم یه عکسه خیلییییی باحال از تشزیحه قبلیمون که من تازه کشفش کردم واییی سوژس

ببینین:

http://upload.tehran98.com/img1/hypj1ab7soqo78m47xc.jpg

من که تابلوإ کودومم تنها شخص با فهمی که به دوربین نیگا میکنه

بقله من کامیه اونیم که دستش رو شونه منو کامیه ممده(محمد)بقلیش که عینکیه بردیاس بقلیش که جلو تر ار بقیس جابی(جابریان تو پستای قبلمم هست)بقلیشم که جودی(سهیل-ان شرلی)

اون عقب عقبیم که در حال کندو کاوه ژشت ممد مازیاره من یه ۲ دیقه ای داشتم بهش میخندیدم

(همه اسمارو خودم گذاشتما خلاقیتو دارین؟!

یه جوک بگم که فقط برا من ساختنش

:

قابل توجهه اونایی که همه اسمارو کوتاه میکنن مثلاْ به نازنین میگن نازی یا به آزاده میگن آزی یا به اسماعیل میگن اسی یا... کلاْ گشادیشون میاد اسمارو کامل بگن بیاین همگی براشون دعا کنیم خدا یه زن بهشون بده به نام کوثر اون موقع ببینیم چی میخوان صداش کنن واییییی بار اول مردم از خنده این کاملاْ در وصف من سروده شده

ببخشید یکم بی ادب شدما...

زیادی خندیدیم دیگه...(گفتم میخوام از دپرسی درام دیگه...)

راستی آقا مهدی واقاْ شرمنده هربار میام براتون آپ کنم یادم میره...

من الآن موبایل ندارم به محض اینکه دستم بهش رسید باهاتون هماهنگ میکنم(ایشالا ازم ناراحت نشدین دیگه ... بازم معذرت...)


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1391ساعت 14:45 توسط سیاوش|

وایی الآن سروش میااد...

همگی آهنگ ترای از پینک رو گوش بدین(نمیشه انگلیش نوشت...)(عاشقشم)

راستی دارم تلاش میکنم از افسردگی درام فقط تیریپه اموییو نگه میدارم

قراره دیگه حسابی از زندگی لذت ببریمو کلی بخندیم(واللا!!!)

یه نظر سنجی که همه جواب بدین لطفاً

هرکی جواب نده یا جرزنی کنه علاوه براینکه مدیونه ایشالا اینترنتشم قط شه!!

اونایی که منو درست نمیشناسن یه چنتا از آپای خاطرات روزانمو بخونن تا آشنا شن

 

 

منو از این ۷تا تو چی توصیف میکنین؟

(چشاتونو ببندین به من بفکرین منو تو چی توصیف میکنین... رفتارمو اینا نه ها خودمو)

۱.آب

۲.آتش

۳.آسمون

 ۴.جاده

۵.شن و ماسه

۶.ماه

۷.یخ

تعبیرشو بعداً میگم

کسی از اینترنت دربیاره ایشالا بلایی که گفتم سرش بیاد


برچسب‌ها: try az p, nk
ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه نهم دی 1391ساعت 15:8 توسط سیاوش|


نوشته شده در جمعه هشتم دی 1391ساعت 17:57 توسط سیاوش|


نوشته شده در جمعه هشتم دی 1391ساعت 17:55 توسط سیاوش|


نوشته شده در جمعه هشتم دی 1391ساعت 17:54 توسط سیاوش|


نوشته شده در جمعه هشتم دی 1391ساعت 17:51 توسط سیاوش|


نوشته شده در جمعه هشتم دی 1391ساعت 17:49 توسط سیاوش|


نوشته شده در جمعه هشتم دی 1391ساعت 17:49 توسط سیاوش|


نوشته شده در جمعه هشتم دی 1391ساعت 17:46 توسط سیاوش|

سلام... شب یلداتون مبارک...

ببخشید اما بازم باید رمز بدارم...

 

 

۴ رقم ب خصوص


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر 1391ساعت 17:36 توسط سیاوش|

اممممممم با ارز پوزش نمیتونم اینبارو رمز نذارم... ایشالا دفعات بعدی جبران میکنم

 

 

۴رقمه به خصوص


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1391ساعت 18:47 توسط سیاوش|

تازگیا خواب زیاد میبینم...

 

امممممممممممممممممممممممممممممممممم

میخواستم ادامه مطلب رمزی بذارم اما خب... گفتم ناراحت میشین اینم برا شما بدون رمز

اما خب سانسورش کردم دیگه...-۱۸ بشه اونم ایشالا یواش یواش یه کاریش میکنم

 

پریشب از کلاس تقویتی برگشتم(یادم نیس چه درسی) ساعت حدودای ۵:۴۵ بود مامانم گفت بخواب ساعت۷بیدارت میکنم... من عادت ندارم کلاْ به جز شب بخوابم ولی دیدم اگه شده خودمم بزنم به خواب بهتر از اینه که بشینم درس بخونم(:)) ) پس رفتم تو تختمو یکم با این تکنولوژی ور رفتمو آهنگ گوش دادمو بازی کردمو وسط یه آهنگ دیدم چشام سنگین شده هندزفری رو دراوردمو گفتم بخوابم دیگه... حدودای ۶:۱۵ بود بعدش خوابم بردو کسیم بیدارم نکردو آقا رفتیم تا ساعت ۶:۵۰ صبح!!!

۱۲ ساعت خوابیدم... فک کنم جبران کم خوابیای قبلم شد... خلاصه هم گودی چشام درست شد هم سیاهی لبام(تازگیا بچه ها بهم میگن معتاد :( هم به خاطر خشکی چشمم(که خودش سوژه شده بهم میگن خشکه!!)هم گودی چشام هم سیاهی لبام )خلاصه منم میزنم تو دهنشون حل میشه(هه هه)علاوه بر رو فرم اومدن قیافم ۱۲تام خواب دیدم!از چرتو پرت بگیر تا رویای صادقه! بهترین خوابم میدونی چی بود؟

خواب تو بود...

خواب دیدم اومدی کیش زندگی میکنی همسایمونی حالا بگذریم چه اتفاقایی افتاد(:دی)خیلی خواب خوبی بود... صورتت یکم کشیده تر شده بود(از آخرین باری که دیدمت... یادش به خیر)قدتم یه کوچولو بلندتر... محلم به ما نمیذاشتی(  ) چشات از همه خوابم واضح تر بود... امممم یعنی اگه خوابمو اچ دی درنظر بگیریم چشات فول اچ دی بود( ) شخصیتتم همون بود کلاْ همون بودی به جز غرورت خیلی بیشتر شده بود عاشق قدیت(قودی)(قد) شدم تو خواب()خلاصه بیخیاله بعدش... الآن باید برم مامانم الانا میاد...

راستی امینم آپاندیسشو عمل کرده دو هفته پیش  به دلایلی نتونستم برم اما فردا میخوام برم

مث اینکه آپاندیسش خیلیی گنده شده بوده تا مرز ترکیدن رفته اما به موقع رسیده بیمارستان چنروز پیش میخواستن مرخصش کنن که دیدن خونریزی داخلیم داره... یه عمل دیگم کرده و الآن تو آی سی یو إ

نگران نشیا خوب؟حالش خوبه

دیگه زیاد نوشتم... تا بعد آدیوس

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آذر 1391ساعت 19:24 توسط سیاوش|

بالاخره دیشب میلو خوندم...

 

 

۴رقمه به خصوص


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آذر 1391ساعت 14:18 توسط سیاوش|

خیلی وقت بود اینجوری ننوشتم...

دیروز تشریح خرگوش داشتیم...بیچاره...

ادامه مطلب رمز نداره...



تازگیا بدجور به کامیار وابسته شدم اما نمیتونم باهاش صمیمی شم... یه جورایی انگار جور در نمیایم...

با این حال خیلی دلم میخواد امیدی باشه...

خیلی فکرمو مشغول کرده...

من حاضرم عوض شم اما نمیدونم اون واقاً عین من میخواد یا نه

اصاً خودم نفهمیدم چی گفتم بیخیال برین ادامه مطلب...




برچسب‌ها: ایمیلی برام نیومده
ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه سوم آذر 1391ساعت 22:16 توسط سیاوش|

مظلوم، بدبخت، بیچاره و . . . اون مردیه که گفتن و نگفتن بعضی حرفا براش گرون تموم میشه

چون در هر صورت اون برداشتی که نباید، از حرفاش میشه



تازگیا اوضاعه من همینه... با یه کلمه حرف که میزنم یکی یه بلایی سرش میاد یا بهش بر میخوره... (از خانواذه بگیر تا بقیه)

خسته شدم دیگه...دارم به این نتیجه میرسم حرف نزنم خیلی بهتره...

...

نوشته شده در جمعه سوم آذر 1391ساعت 21:17 توسط سیاوش|

امروز یسری چیز از امین شنیدم که...



دیگه به وب سر نمیزنم(شاید دوهفته ای یه بار) اف بی هم دگ نمیرم








برا خودم متاسفم


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان 1391ساعت 15:47 توسط سیاوش|

فقط یکم بد افتادم دیگه ببخشید داشتم دهنمو اینور اونور میکردم!(کامیم بقلمه کامل نیفتاده)

عکس کامل:http://upcity.ir/images/65984910462846289454.jpg


تابلواِ کودومم دیگه!

نوشته شده در جمعه بیست و ششم آبان 1391ساعت 16:2 توسط سیاوش|

عکس یادت نرههههههههه!

وگرنه مدیونی(از مدیونم اونور تر)

...

..

.

رمز:4 رقم به خصوص(ببخشید دیر شد کلاً دیروز اینترنتمون قط بود)


8/27  :

 

آخه کاری نکردی ک حلال نکنم,تو منو حلال کن,بعدم برا چی ازم ناراحت بودی؟ چرا این حرفارو زدی؟مگه چیکار کردم؟


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1391ساعت 15:20 توسط سیاوش|

چرا با هرکی دوس میشم زجرش میدم؟

کاری میکنم که نباید بکنم؟

چرا؟


برچسب‌ها: چرا دیگه نمیتونم کسیو لینک کنم, علامت سوال به علاوه تعجب
ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه هفتم آبان 1391ساعت 23:13 توسط سیاوش|

چگونه اعتماد سازی سازمانی به وجود آوریم


یکی از پژوهشگران می‌گوید: «زمانی که کودکی هفت‌ساله‌‌ بودم، مادرم من و برادرم را در کلاس شنا ثبت‌نام کرده بود‌. من موقع شنا کردن، از ترس غرق‌شدن مرتب دست‌وپا می‌زدم‌. این ترس همیشه موقع شنا کردن همراهم بود‌. من این نکته را به‌خوبی می‌دانستم که هر روز که به استخر می‌روم، زندگی‌ام در دست مربیان قرار‌دارد اما با این حال، هر روز برای شنا کردن به استخر می‌رفتم چون به‌عنوان یک شناگر خردسال یاد گرفته بودم که به مربی خود اعتماد کنم‌. مربی من آدمی مصمم بود‌. او همیشه به نگرانی‌ها و ترس من توجه می‌کرد و همواره صادقانه در‌ مواقع گرفتاری به کمکم می‌شتافت و مرا نجات می‌داد و هرگز اجازه نمی‌داد که در استخر غرق شوم‌.»

 

اکنون سؤال این است: «‌آیا کارکنان‌، مشتریان و مراجعین، به شما به‌عنوان یک مدیر این اعتماد را دارند که نگذارید در دریای مشکلات غرق شوند و به کمک‌شان بشتابید‌؟» اگر می‌خواهید دیگران به شما اعتماد کنند، ‌توصیه‌‌های زیر را رعایت کنید‌:

 

 - به تعهدها و قول‌های خود پای‌بند باشید‌: اگر شک دارید که نمی‌توانید به قول‌تان عمل کنید، هیچ‌گاه قول ندهید. اگر اعتماد از بین رفت، دیگر باز‌نمی‌گردد‌.

 

- خوب گوش کنید‌: افراد به کسانی اعتماد می‌کنند که آنان را درک کنند‌.

 

- رازدار باشید‌: اگر می‌خواهید اعتماد را در قلب کسی نابود کنید، اطلاعات محرمانه و اسرار‌ او را فاش کنید‌.

 

- در دسترس باشید‌: وقتی مدیران همیشه در دسترس کارکنان باشند، اعتماد شکل می‌گیرد‌. سازمان‌های موفق و برتر همواره دارای مدیرانی دلسوز و دست‌یافتنی هستند‌.

 

- احترام بگذارید‌: افراد مؤدب از طریق توجه به علایق و نیازهای دیگران و ارضای آن‌ها، فضایی توأم با اعتماد به‌وجود می‌آورند‌.

 

- منصف باشید‌: مردم و کارکنان دوست دارند با کسانی کار کنند که رفتاری قابل پیش‌بینی داشته باشند و در تصمیم‌گیری و رفتارشان، عدالت را رعایت کنند‌.

 

- مشارکت کنید و همواره به‌دنبال کمک به دیگران باشید‌: همکاری شما در شرایط دشوار، نشان‌دهنده‌ی علاقه‌تان به کمک به دیگران است‌.

 

- بهانه‌تراشی و ملامت نکنید‌: اگر خطایی کردید، صادق باشید و آن‌را بپذیرید‌. از ملامت دیگران خودداری کنید‌. توجیه‌، بهانه‌تراشی و سرزنش کردن دیگران، اعتبار شخص را کاهش داده و اعتماد را از بین می‌برد‌.

 

- پاسخ‌گو باشید‌: در مورد اعمال‌تان پاسخ‌گو و مسؤولیت‌پذیر باشید‌. وقتی افراد در قبال اعمال‌شان پاسخ‌گو نباشند، دیگر به آنان اطمینان نمی‌کنند که بتوانند پاسخ‌های روشن و صحیح دریافت کنند‌. یک سازمان یا فرد به شرطی رشد می‌کند که در قبال اعمال خود پاسخ‌گو باشد‌.



خیلی به نظرم قشنگ اومد.... البته وقتی داشتم میخوندمش یاده یکی افتادم که هیچکودوم از اینارو نداشت(تو زمینه ی دوستی البته... نه شرکتو مدیرو اینا...)

(اگه داشتی بگو!)


نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مهر 1391ساعت 23:31 توسط سیاوش|

تو آپارات یه آهنگه نصفه داشتم امروز کاملشو گذاشتم این اولین آهنگی بود که کامل یاد گرفتمش(حدوده یه هفته طول کشید)

http://www.aparat.com/v/hAaO8




چرا همش لینکه آیرون بوی از پیوندای وبم پاک میشه؟(آیرون اگه دیدی لینکتو بذار باز بذارمت الآن ندارم لینکتو...)

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مهر 1391ساعت 16:22 توسط سیاوش|

بالاخره آپش کردم رو آپارات یه چنتایی فیلم از آهنگ زدنم تو دوسه هفته پیش گرفتم با دوربین اما نشد آپ کنم.... دیگه الآن با موبایل(کیفیته بد)گرفتم آپ کردم

همین 10 دیقه پیش زدمش...

اینم لینکش:

http://www.aparat.com/v/cGR7x


برچسب‌ها: آقا مهدی ببخشید دیر شد
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مهر 1391ساعت 19:59 توسط سیاوش|

5 شمبه معلممون غش کرد....

اینو نتونستن زودتر بذارم وقت نشد آخه امتحانا شرو شده و فردام شیمی داریم(واییی آسفالتیم)خلاصه اومدم یه آپی بکنمو برم

5شمبه زنگ سوم(زنگ آخر برا سوم تجربیا) سر کلاس دینی نشسته بودیمو داشتیم طبق معمول تیکه بار معلممون میکردیمو مسخره بازی درمیاوردیم... حتی من فعالیتمم تو این زمینه بیشتر شده بود! مثلاً اون روز 5بار اسم منو برد که ساکت بشینم 7بار اسم مازیار(نماد کلاس-دماغ دراز و تو سری خورو سوژه ی کلاسه حالا قضیه داره من یه مدت نمیذاشتم بچه ها چپ نگاش کنن بعدش از پشت بهم خنجر زدو منم رفتم تو جبهه مقابل- همش بهش تیکه مینداختیمو بازم معلممون اونو صدا میکرد که ساکت باشه :))    )10بار به بالا هم به محمدرضا گفت(شرترین ما)2-3بارم به سروش!!(فک کن سروشم تیکه مینداختش....!)3-4 بارم به بقیه خلاصه درحین کرم ریختن بودیم که یهو برگشت گفت بچه ها لطفاً ســـــــــــــاکــــــــــــــــــــــــــت من سرم درد میکنه همون لحظه من برگشتم گفتم بچه ها سوال بارونش کنیم(چه سنگدلی شده بودم...)حســـــــــابی که حالشو جا آوردیم داشت پای تخته مینوشت 5دیقم به زنگ بود همه همهمه میکردن به جز سه نفر که یکیشم من بودم داشتم تخترو تو دفتر کپی میکردم یهو دیدیم وا رفت(دقیقاً عین لواشک که سر میخوره میاد پایین)اینم چسبید به تخته ما فک کردیم میخواد بشینه یهو دیدیم همینجوری رفت تا افتاد زمین 1ثانیه همه نگاش کردیم بعد یهو همه پریدیم منو ارشیا رفتیم معاونو بیاریم تو راه به مستخدم مدرسه گفتم آب قندو آب ببرن سروش اون وسط گفت شماره اورژانس چنده( =) )سهیل رفت بالا سر آقا گفت مارو حلال کن( =))))))  ) یکیم دویید رفت معلم زیستمونو بیاره(دکتره) من که بار اولم بود میدیدم یکی غش میکنه... خلاصه بعده اینکه رسیدیم به کلاس دیدم بچه ها یه سری پای آقارو گرفتن یه سری سرشو یهو سرش ول شد خورد زمین...!!!!!بعد از سرش گرفتن کشیدنش دم کلاس سرش قرمزززززززز شده بود(مردیم هم از ترس هم از خنده فیلم کمدی بود)بعدشم بردنش دفتر معلما و خوابوندنشو دگ نذاشتن ما ببینیمش بعدش فهمیدیم گوش میانیش عفونت کرده بودو تعادلش به هم خورده بود

1شمبم معلم شیمیمون سرشو گرفت گفتیم آقا بشین ما تازه تلفات دادیم شما چیزیت نشه(میترسیدیم بگن اینا نحسن اسممون بد در بره....)

راستی بالاخره رفتم دانشگاه تهرانو استادپیانواَرو دیدم بهم اولش گفت قبلاً کلاس میرفتیو چیکارا کردیو اینا دقیقاً اینجوری گفتم:

7سال پیش یه ترمو نیم رفتم کلاس ارگ بدم اومد دیگه نرفتم عید امسال(پارسال) خیلی به پیانو علاقه مند شدمو با اینترنتو کتابای مختلف را افتادم بعدش خورد به امتحانا ول شدو تابستون شرو کردم

گفت خب یه چیز بزن ببینم

منم استرسم شرو شد (خدا لعنت کنه هرچی استرسه من کلی وقت بود دیگه استرس نداشتم باز برگشتش)هواهم خیلی سرد بود دستام شر کرد لرزیدن با یه ژست خیلی افتضاح نشستم breathe no more از evanescence رو زدم عین گاو نگام میکرد من عادت ندارم ببینم یکی بهم زل زده اینم زل میزد کلاً همزمان هم میخواستم برگردم یه چی بهش بگم هم داشتم سعی میکردم همه تمرکزمو فقط رو زدن بذارم(اینم یکم پیانوش کوکش خراب بود اما خیلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی بهتر از قبلیه بود) خلاصه دیگه اصاً حواسم به طرز نشستنو انگشتامو اینا نبود اونم دقیقاً از همینا ایراد گرفت... گفت خیلی بد نشستی انگشتاتم زیاد قر میدادی(هه هه هه هه خب چیکار کنم رفته بودم تو حس!)گفت ولی نکته خوبت اینه که هم انگشتای کشیده هم انگیزشو داری گفتم باز ایول یه چیزی گفت بهم بر نخوره! بعدش یه چندتا سوال کرد درباره ی نتا و نت سیاهو سفیدو گردو اینا براش توضیح دادم گفت نه مث اینکه اومدی یاد بگیری(میخواسم بگم...... وللش)خلاصه قرار شد برا جلسه بعدی هانونو بیرو یه دفتر نت با خودم ببرم گفت اگه دیدم خوب پیش میریم یه آهنگم شرو میکنیم کار کردن یا من پیشنهاد میدم اگه خوشت اومد میزنیم یا آهنگ پیشنهادی خودت اینطورم که معلومه سبک خارجی دوس داری گفتم آره ... گف پس یه آهنگ پیشنهاد کن بعداً کار کنیم گفتم باشه و خداحافظ...

تموم شد الآن مامانم داره منو میکککککککککشههه میگه بشین 30دقیقه ریاضی بعدشم فیزیک که تمروز درس داده کار کن

آخه مادر من ما فردا شیمی داریم نه فیزیکو ریاضی(اینارو دیروز پریروز دادیم)اما انگار نه انگار

مث انکه کلیم غلط دارم تو این نوشتم اصآ نفهمیدم چی تایپیدم این برچسبای کیبوردمم کنده شده هیچی معلوم نیس

خلاصه

تا بعد خداحافظ...

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مهر 1391ساعت 16:2 توسط سیاوش|

امروز 6:30 از خواب بیدار شدم مث هر روز رفتم دسشویی مسواک زدم موهامو شستمو اومدم بیرون لباس پوشیدمو کیفو حاضر کردمو نشستم یکم آهنگ زدم...

آهنگ breathe no more از evanescence رو 2هفته ای میشه کامل کردم آهنگ down از اممممممممممممم یادم نیس از کی یاد گرفتم کامل آهنگ a drop in the ocean رو هم از نمیدونم کی دارم یاد میگیرم

راستی معلم اتیقمم عوض کردم کلاً 2جلسه رفتم دیگه نرفتم آخه هی میگفت فلان روز بیا اون روز بهش میگفتم بیام یا نه میگفت 3روز دیگه بیا... خلاصه چقندر گیر آورده بود منم به بابام گفتم دیگه نمیرمو دیگم نرفتم بعد دوروز گشتن دمبال یکی دیگه فهمیدم دانشگاه تهرانم کلاس پیانو میذاره طرف دکترای این رشتسو رزومشو ک دیدم دهنم وا موند 2کیلومتر بود تازه خانومه گفت بقیشو جا نشد بزنم! اسم استاده عسکریه فک کنم.... یادم نیس هفته پیش رفتم ثبت نام ثبت نامشم بدبختی بود آخه فقط برا دانشجوها بود منم رفتم مخ خانومرو زدمو با 1000بذبختی کاری کردم قبول کنه آخرشم کلی رفیق شدیم با هم(هه هه هه هه)

خلاصه مث همیشه بابام:دیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرشد

منم (مث همیشه درحالی که حرصم درومده بود انقد بابام هر روز اینو میگه):اووووووووووووووووووووووومدم

بعد حالا تازه ساعت 7 شده بود بابام باز گفت اگه نیای هم از صبونه جا میمونی هم من 7:15 پامو میذارم رو گازو باید پیاده بری

7:05 من پایین بودمو تا 7:15 صبونه و بابامم تو ماشین نشسته بود چون میخواستم یکم حرصش بدم(بعضی موقعا یه کارایی میکنه تا ته یه جاییم میسوزه)تا7:20نرفتم بعدش که رفتم بازم غر غر غر زد سرم

خلاصه رسیدیم مدرسه و من در حین را رفتن به طرف آبسرد کن سیبمم تموم میکردمو بعدش زنگ خوردو رفتیم سر صف جم شدیمو قرآن خوندنو باز(مث همیشه!)ناظممونو معاون موزشیمون شرو کردن ورور کردن تو اون گرما زیر آفتاب کباب شدیم آخرشم با کلی دادو بیداد ما گذاشتن بریم حالا رفتیم تو کلاس اوه اوه اونجا گرمتر از بیرون!! بازم مث همیشه کولرا فیوزش پریده رفتم فیوزشو بزنم دیدم در دفتر قفله به مشاورمون گفتم گف میزنم برو کلاس

رفتیم زدو یه کولر از 2تا شروع کرد کار کردن اونم با 24!اولش که فن بود بعدش یکم بهتر شد(کنترلش گم شده)گفتیم برن کنترلاون یکیمبگیرنو روشن کنن روشنش کردیمو بعد 5دیقه فیوز پرید ایـــــــــــــــــــــــــــــــی بابا (آخه کولرامون به یه فیوز وصله جفتشو نمیکشه هی میپره )خلاصه زنگ اول شیمی داشتیم ملوسک(ک.ت.له شمشیر بدست)پوووووووستمونو کند تا زنگ تفریح داشتیم مینوشتیم باز زنگ دوم شیمی بازم دهنموم سرویس شد زنگ سوم واایی چه حاااااالیـــــــــی داد زمین شناسی داشتیمو معلممونم که بیچاره شووت

شرو کردیم کاغذ پرت کردن به هم تا روشو برمیگردوند جنگ جهانی میشد تا بر میگشت همه عین آقاها نیگاش میکردیم:)))اون وسطا دیگه من گرم شده بودمو همه ازم میخوردنو هیچکی نمیتونس منو بزنه در همین حین دیدم که کامیار(شاگرد جدیدی که اومده-دوروزه-تنها نشسته هیچکیم بهش نمیزنه اونم نمیزنه به هیچکی گفت قاطیش کنم گناهه یکی بهش پرتاب کردم از پشت سرش پیچ خوردو گذشت بعد دیگه 20 دیقه به زنگ شد یهو مهدی دیوونه خودکارشو پرت کرد به سمت جابریانو صاف خورد تو دماغش من که فقط شبحه خودکارو دیدم یهو همه ساکت شدنو عین دیوونه ها به مهدی نگا کردن شانس اورد خودکاره 2سانت بالاتر نخورده بود وگرنه الان جابر کور شده بود.... خلاصه بالاخره با این اتفاق همه دست از اینکار کشیدیم...زنگ خوردو رفتیم حیاطو من که جا همیشگیم زیره یه درخت جلو میز پینگ پونگ رو نیمکت نشستمو از فرط بیکاری بازیو نگا کردم(حیف ک امسال فوتبال دستی نداریمو معلوم نیس کی میرسه وگرنه حال همرو جا میاوردم

زنگ چهارمم ورزش بودو من که عمراً نرفتم والیبال تو اون آفتاب به جاش با 2-3تا از بچه ها رفتیم بدمینتون بعدشم مشاورمون اومدو منم راکن=تو دادم بهشو نشستم خستگی در کنم یکم با کامیار حرفیدم(توصیف کامیار:هم قده منه موهاش زیتونیه و چشاش..... ای خدا من نمیدونم چه گناهی کردم... چشاش هرنگه چشای ناشناس منه فقط یکم کمرنگ تر خلاصه منکه اصاً تحمل نگاکردن به چشاشو ندارم دلم بدجور هوایی میشه....ولی کلاً بچه خوبیه از اوناییه که میشه روشون حساب کرد نه مث بعضیا که...(مخاطب خاص تو مدرسه) بعدم زنگ خونه خوردو با مهدیو کامی و سروش را افتادیم بریم خونه وسطای راه راه مهدی از ما جدا شدو کامیم باباش اومدو بردش(رامون تو یه راستاس ولی خونه اونا نزدیک تره)بعدم که رسیدم خونه و ناهار شکلات صبونه خوردمو(!!!!!)سیب آخه چیز دیگه ای نبود... بودا اما خب من دوس نداشتم

شانس آوردم این همه چرتو پرت میخورم بازم صورتم جوش نداره... خیلی عالیه هرکیو میبینم از 2-3تا داره به بالا ولی من فقط وقتی ترشی فلفل میخورم جوش میزنم...

خوب دیکه برم که فردا بدبختییییم 2زنگ زیست داریم که هم تکلیف داریم هم امتحان بعدش ادبیات فارسی که بازم هم امتحان هم تکلیف بعدشم زبان فارسی که باااااز همممم هم تکلیفو هم امتحان داریم از هفته یگم امتحان ماهانمون شروعه خلاصه بیچاره ایم امسال دهنمون آسفالته

برام دعا کنین....

تا بعد... 

(اینارو دیروز نوشتم اما وسطش اینترنت قطع شد برا همین امروز آپیدمش)

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مهر 1391ساعت 15:35 توسط سیاوش|

امروز خوب بود بد نبود برا من که خوب بود... زنگ اول شیمی اومد خوشبختانه نپرسید شرو کرد درس دادن

زنگ دوم فیزیک اومد منو سروشو سهیل قرار بود به 3نفر دیگه درس بدیم که به کلاس برسن من به بردیا که هفته اولو نبودش سروش به حسام که کلاً شوته سهیل هم به داداشی(فامیلیشه اسمشو نمیدونم) از رشته ریاضی تغییر رشته داده اومده تجربی خلاصه از قضا ما با این سهیل درگیری داریم بدجوور(مخصوصاً سروش)من که از چهارم دبستان با این کتک کاری میکردم(نزدیکم بود اخراج شیم)تا الآن که البته الآن جنگ روانیه که مشخصه کی میبره!! ما دیدیم که سهیل به داداشی یاد نمیده سروش نقشه کشید خودش یاد بده و سهیلو خراب کنه...خواستیم بگیم بیان خونمون که مامانم نذاشت پس قرار گذاشتیم مسجد امام حسن کتاب خونش ساعت 2:30(ما شمبه 5شمبه 12:20 تعطیلیم بقیه روزا تا 2:15 هستیم) منو سروش ساعت 2:40 رسیدیم دیدم بردیا و داداشی هستن حسام نیس(آخرشم نیومد میگفت با هسایشون کلاس داره اما من مطمعنم خود معلممونو گرفته)خلاصه نشستیمو شرو کردیم یکم گذشت یه دختره اومد بره قسمت خانوما یه چنتا تیکه بهش انداختیم... آخه بیچاره صورتش آتش فشان جوش بود...!

 حدودای 3:50-4 بود که یه خانومی اومد بال از را پله من پشتم به را پله بود بعد یهو دیدم سروش پاشد سلامو احوالپرسی برگشتم دیدم که یه خانومیه که تو بخش رادیو کار میکنه و از شانس ما اونروز همون ساعت اومد گزارش تهیه کنه(حالا ما سالی یه بارم نمیریم کتابخونه همین یه باری که میریم همه میریزن میخوان مصاحبه کنن خلاصه از بحث درس خوندنو مطالعه رسید به مباحثه دوقلویی!!!!!شرو کرد سوالو از این حرفا مام ج دادیم بعدش رفتو ادامه دادیم درسو حدودای 6 مهدی2+جِفری+جابر+پور.ه+کشوری+خلیلی+مصطفی+حاجیبیجی+سیفون+دوسه نفر دیگه که یادم نیس ریختن تو حالا از 13 نفر کلاسمون 7-8نفرش جم بود بقیه هم ریاضی بودن اومدنو کلی سرو صدا کردنو بعد یهو پور.ه دوییدامود بالا گفت دعوا بودویین که خلیلیکتک خوردو دعواسو از این حرفام مام که عقدهدعوا همه پریدیم بیرون ببینیم چه خبره فهمیدیم این خواسته مخ یه دختری که تو مسجد بودرو بزنه داداشه دختره بندری اورده یه مشت زده تو صورته این بار دومم که دیشب بود رفته لشگر اورده که البته خلیلیفرار کردش بعدشم اومدیم خونه... اوفف چقد طولانی شده خلاصه امروز اقا از سهیل ناراحت شدو کلی از جوانمردیه ما خوشش اومد(!!!!) زنگ سوم عربی داشتیم اهـــــــــــــــــــــــ....

خوشبختانه از من نپرسید(آخه دفه قبل پرسیده بود و خب اممم مشخصه که منم نتونستم ج بدم آخه تجزیه(تجذیه؟!ای بابا!!!)ترکیب پرسید منم کلاً از عربی پرت نتونستم ج بدمو....)اما اینبار دیگه حسابی سر کلاس گل کاشتمو میریم زنگ چهارم

زنگ چهارم دینی داشتیم که ریاضیا دخل معلممونو اوردنو رفت بیمارستانو ما گفتیم دیگه بر نمیگرده اما بعد 30 مین برگشت پس نقشه ریختیم که کاری کنیم امتحان نگیره(میخواس بگیره آخه)قرار شد انقد سوال بپریم که نرسه بگیره

از در که وارد شد لای کتاب وا شد همه شروع کردیم هم همهمه بود هم سوالو غیره همه چی بود این وسط فیوز پریدو بعدشم برق رفتو اینا ولی بازم ادامه دادیم حدود 45دقیقه از کلاسو گرفتیم(هه هه هه هه)آخرین سوالارم من به زوووووووور پرسیدم ج نمیدادش بعدش برگشت به مازیار(معروف به دماغ        -گنده ترین دماغو داره خرترین بجه مدرسم هست زبون نفهم ترینشون توسری خور ترین و گاوترینو خلاصه همه چی....-)گفت که برو ورق آ5 بگیر بیار داش میرفت بیرون همه بهش گفتن 10 مین دیگه بیا(ساعت 2 بود 15مین دیگش زنگ بود)اما بیشعور 2دیقه نشد اومد حالا همیشه 30ساعت کاراش طول میکشیدا.... این دینو زندگیم که چون ما همه وقتشو گرفتیم از 1:50تا 2 درس داد(یه درس کاملo:)بعد 2مین دقیقاً وقت داد بخونیم بعدشم که به مازی دماغ گفت ورق بیاره وقتی ورقارو داد گفت کتابا جمع و کلی غر زدیم اما جم کردیم امتحانو گرفتو اولین سوالش از دو صفحه ای بود که من نخونده بودم... حالا بگذریم با 1000بدبختی یه چیز نوشتم تقلب هم ج نداد آخه بقیم بلد نبودن! بعدش که زنگ خورد کلی فوش(فحش)بار مازیار نااافهم کردیمو رفتیم خونه هامون

دیگه بخوابم که فردا دو زنگ فیزیک پشت سر هم داریم سرش خوابم نبره!!

شب به خیر

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مهر 1391ساعت 23:26 توسط سیاوش|


آخرين مطالب
» پست ثابت.... خدایا پدر ع...ق بسوزه
» تولللللللللدت مباااااااااااااااااااااااااارککککککککک(از طرف ناشناس)
» ...
» تولللللللللللللللللللدددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد
» ...
» ...!
» ...
» Tccc kheyliii ishala emtehanaram bistaro radif Koni;) khosh begzare... Cu...tc...ADios:-h
» Mage gharar nabood havaset be khodet bashe?!hala inja nemitonam davat konam yemah dg...
» Hodode ye mah dg miam negaran nasho ok?Kheyliiiiii ghashang rozeto tarif kardi to zakhme mede dari?

 Design By : Pichak