Instagram زندگی من...

زندگی من...

کارو گرفتم!!!

ساعتی 9 دلار...حالا قراره از خالم برنامه نویسی یاد بگیرم حقوقم میره رو 12-13دلار!

دیروز دندونمو عصب کشی کردم...از وقتی پام رسیده اینجا هرچی مرض بوده سرم اومده...

قرار شده بریم آریزونا زندگی کنیم...خالمو مامانمو مامان بزرگم نمیتونن تصمیم بگیرن:|

یروز میگن پیش خالم اینجا بمونیم یروز میگن پیش مادربزرگم اونجا بمونیم...

ولی دیگه قرار شد حدود 2-3هفته ی دیگه بریم اریزونا کالجو اینارو شروع کنیم...

2ماهی میشه اینجاییم اما اقا اون تصیری که من از لس انجلس داشتم زمین تا اسمون فرق میکرد

فک میکردم همه رو مدنو با لباسای اخرین مد میان بیرونو اکسرا(سه سه نقطشو پیدا نکردم!!)چاقنو

بقیه مانکنو ازین چیزا...

اما حالا میبینم همه راااحت!!اکسرا هیکلا معمولی...80%با شلوارکو دمپایین!

خوبیش اینه که همه باهم راحتن انگار یه خونوادن...

مکزیکیا خیلی عوضی بازی در میارن سیاه پوستام هی دعوا را میندارن پشت سر چش بادومیام خیلی حرفه

خیلی رو بورسن اینجا ولی تقریبا همه ازشون بد میگن...

ولی ایرانیا قشر پولدارو بافرهنگه اینجارو تشکیل میدن!!البته خدشونو گم میکنن بیشتریا...

یه سوپرمارکت هست مخصوص ایرانیا همه کارکناشم ایرانین هرچی پیرمرد پیرزنه اونجا جمه!

امروز که رفته بودیم خرید دیدم دوتا نامزد داشتن خرید میکردن زنه ایرانی بود مرده امریکایی

مرده از کارای ایراانیا هی نیشش باز میشد!

همه عین مورو ملخ ریخنه بودن جای تکون خوردن نبود یا داشتن فش(فحش!)میدادن یا غیبت میکردن:))

اخرش سه تا پیرزن راهو بند اوردن یه پیر مردم شروکرد غرغرکردن منم نیشم باز شد اون پسرم منو نگا کردو از خنده مرد

واقا کارشون خیلی باحال بود...

اینجا معمولا ازین چیزا ندارن...مثلا اگه دونفر راهه همو بند بیارن جفتشون عذرخواهی میکننو با خنده و احوالپرسی میرن عقب دیگه غرو نغو اینارو ندارن...

فردا 4امه جولای جشن ازادی امریکاس فکو فامیلا(خاله ی مادرمو شوهرش) دارن میان اینجا...

باید برم کمک...

فعلا!!

نوشته شده در جمعه سیزدهم تیر 1393ساعت 8:56 توسط s!lence|

میخام موهامو بلند کنم...!!

الان تا بین ابروهام میرسه میخوام جلوشو تا چونم برسونم...

دورش نسبتا کوتاه تر...

تو ایران برا مدرسه نمیتونستم...اما الان میخوام تیپ اموییمو کامل کنم...

برام دعا کنین فوری تر رشد کنه...حوصله ندارم یسال صبر کنم...

۱۸:۴۵


برچسب‌ها: مو
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم خرداد 1393ساعت 6:12 توسط s!lence|

اولین روز کالج...

راستش بد نبود اما همه از ما پیرتر بودن جوون ترینشون ۲۲سالش بود حدود ۲۰نفری بودیم

نصفشون چش بادومی بودن

احتمالا بجای ارت کالج بریم سانتامونیکا کالج:/

فردا مشخص میشه مک دونالد قبول شدم یا نه...برام دعا کنین!

خیلی خوبه یجایی هست میتونم حرفامو بزنم...

یه سایت پیدا کردم عاالیه... pandora.com یه آهنگیو که دوس داریو میزنی آهنگای مشابهشو برات پخش میکنه

خیلی باهاش حال کردمخیلی میخوام بشینم یکم طراحی کنم...شاید یه چندتا از کارامو گذاشتم!!

امروز خیلی خوردم...

شدم ۸۲کیلو!!البته به قدم هنوز میخوره:/ قدم۱۸۸ تا دوسه کیلو دیگه جا داره اما شیکم دراوردم...

تازه شکمو دسگیره هام زده بود تو...از وقتی ناخن شست پام رفته تو گوشتش دیگه نمیتون بدوم

احتمالا باید بکشمش...

اینم از امروز...

برم دیگه

فعلا!

۱۶:۵۸

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم خرداد 1393ساعت 4:25 توسط s!lence|

امروز رفتیم کالج گفت از فردا شروع میشه:/ یسری فرم داد دوساعت طول کشید پر کردیم...

بدش من تنها اومدم خونه و مامانمو سروش رفتن یه کالجه دیگه برا ترم زمستونیش اطلاعات بگیرن...

از بیکاری دوتا فیلم نشستم دیدمو کندی کراش بازی کردم...لعنتی اعتیاد اوره نافرم...مرحله70 گیر کردم خیلی سخته:|

میخوام اکانته یوتیوبم را بندازم! دیگه تکمیل میشم...

الان ساعت ۱۷:۱۵

اینجا خیلی وقت اضافه میارم...

بعضی موقعا فک مبکنم چقد عالی شد کنکور پیچونده شد...اما بعدش واقا دلم میگیره...

اخرین روز بارونیو یادمه...کلاسو پیچوندم...رفتم حیاط پشتی رو جدولای داغون نشستم...

هوا عالی بود...بارون...ابرای گرفته...هوا تیره و گرفته بود...

باخودم my immortal رو زمزمه میکردم...یاد اونروزی بودم که با دیدنش همه زندگیم عوض شد...

 ۲سال از اون موقع میگذره هیچوقت نتونستم بهش بگم... یادمه پنشمبه برنامه ریخته بودم شمبه بهش بگم...

که یهو همه چی بهم ریخت...مامان بزرگم زنگ زد گفت بعد ۱۳سال کارامون درست شده باید بریم ارمنستان برا کارای صفارت...

اصا معلوم نبود اجازه ی خروجو بهمون مبدن یا نه...4روز مونده بود ممنوع الخروج شیم...جمعه بیلیط گرفتیم...

استرسه تو فرودگاهو یادمه...افسره چیزی نگفتو از گیت ردشدیم...

قبل از اینکه سوار هواپیماشیم فقط تونستم براش اس ام اس کنم دلم برات تنگ میشه...حتما فک کرده شماررو اشتباه زدم...

اگه فقط یروز دیگه وقت داشتم...


برچسب‌ها: just like a shit
نوشته شده در سه شنبه بیستم خرداد 1393ساعت 4:41 توسط s!lence|

3 هفته ای میشه که رسیدیم...

اومدیم خونه ی خالم... مادربزرگم میخواد شیمی درمانیشو شرو کنه...

از فردا کالج شرو میشه نمیدونم قراره چی بشه هنوز زبانم اونقد خوب نیست...

برا کار تو مک دونالد اپلای کردم اینترویومم عالی بود...میخوام دیگه خودم زندگیمو بچرخونم...نمیخوام سر بار مامان بابام باشم...

قراره یه پیانو جدید بخرم...

خلاصه...

همه چی عالیه... اما نبود دوست صمیمیم واقا داره اذیتم میکنه...

داریم میریم سینما...بازم میام...

ساعت 18:37 به وقته اینجاس...

فعلا


برچسب‌ها: emo, evanescence, my immortal, goth
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم خرداد 1393ساعت 6:7 توسط s!lence|

خالم داره امروز میاد...ساعت 4 صب میرسه

خیلی کارمون عقب افتادا... یه 20روزیه اینجا علافیم...

دلم برای نیمکتای مدرسه درخت لش شدن رو زمین چمن زیر ابرا تنگ شده...

دلم برا دیدن ریختش تنگ شده

خوابیدن سر کلاس دینی پروفسور  علایی:))

گیرای کمانکش...دلم برا همه چی تنگ شده...

الان دارم understanding از evanescence رو گوش میدم...

خاطره...خاطره های لعنتی...

RH

هه...

میرم یه چرت بزتم...الان به وقته اینجا ساعت16:16

فعلا

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اردیبهشت 1393ساعت 16:46 توسط s!lence|

امروز تولد 18 سالگیمه...

حسه عجیبیه...

فردا میریم مدارکو بندازیم...

امشب اکادوی امینو میگ میگ عالی بود...

دارم از همه چی دور میشم...

نمیدونم چرا...بجا اینکه خوشحال باشم دارم میرم دلم گرفته ...

همه ی خاطرات...دریا...اسکله قدیمی...خوابیدن رو شن و ماسه...

پیاده رویشی شبونه  تنهایی تو کوچه پس کوچه ها...

حالم گرفتس...

...


برچسب‌ها: taking over me, evanescence
نوشته شده در دوشنبه هشتم اردیبهشت 1393ساعت 2:40 توسط s!lence|


آخرين مطالب
» !
» ...!
» june 10 2014
» june 9 2014
» (june 8 2014) 19/3/93
» 1393/2/11
» 1393/2/8

Design By : Pichak